Index:

Home
Here


E-Mail:

E-Mail


Blog's feed:

Archive:

Category Archive:

Counter:

 
 
 
 

 

 

 
 

February 6, 2009

 

بعد از یک ‌عالمه تقلای تن‌هامان و غلت زدن‌های پی در پی -که درست نفهمیدم چقدر طول کشید- بالاخره صدای نفس‌های پشت سر هم و منظمش می‌گفت که آرام گرفته. روی صورتش خم شدم و خیره نگاهش کردم. خواب بود. فکر کردم حق دارد در یک وجب جایی که یکنفر هم به زور تویش جا می‌گیرد سخت خوابش ببرد. آرام لب‌هایش را بوسیدم. بوسه‌ام را بلافاصله پاسخ داد. اگر چه خودخواهی به ‌نظر می‌رسید لبخند زدم و کنارش دراز کشیدم. حالا هر دو، با پلک‌های بسته؛ بیدار بودیم...

 

9:23 PM | حرف‌ها


Copyright © All right reserved کافه سفید و سیاه

Designed by 30n.ir