این روزهای متمایل به خاکستریِ آخر بهمنماه را من بداخلاقم و پُر سردرد. مثل کسی که تمام این صبحهای نچسبِ نه چندان سردِ زمستانی را از دندهی چپ بلند شود و تا آخرین ساعتهای شب را هم لجبازانه روی همان دنده بماند و اصلاً قدر لبخندهای تو را نفهمد و قدر خوبیهای تو را نفهمد و مدام بهانه بگیرد که نه، که نمیخواهم، که نمیفهمم، که نیست و تو که از کوره در میروی بزند زیر گریه و دلش را سبک کند و تو باز خوب شوی و بغلش کنی و او باز بهانهجویی کند از سرِ خط...
این روزهای نچسبِ متمایل به خاکستریِ بهمنی را که من خوب نیستم اصلاً؛ ببخشم فروردینیِ عزیزم.