غرق خواب بودم که با دینگدینگ ملایمی بیدار شدم. نوشته بود: "ساقی فقط تو رو دارم تو زندگیم! دلخوشیم، امیدم به آیندهم فقط تویی! حتی خانوادهم هم نیست". ضربان قلبم، خواب را از سرم پرانده بود. کورمال کورمال دکمههای سیاه رنگ را برای نوشتن خواستهی دلم لمس میکردم؛ در حالیکه لبخندی به پهنای آسمان پر ستارهی شب، بر لبم نقش بسته بود...
چهارشنبه -
30 اردیبهشت 88، ساعت چهار دقیقه به 2 صبح مانده.