امشب، از آن شبهاییست که میترسم. به جرم دل بستن به آرزوهای بلند بالایی که دورند. نه کم، که زیاد دورند از من. امشب از آن شبهاییست که دلم صدایت را میخواهد و آغوشت، که بگویی «میرویم»، مطمئن بگویی «میرویم» و من حس کنم که تنها نیستم.
هر روز که به بیست و دوم خرداد، روز انتخابات - که انتصابات است از نگاه من - نزدیک میشویم بیشتر میترسم و تو بیشتر نیستی. هر روز از خرداد که شب میشود بیشتر میفهمم که کشورم جایی برای من و آرزوهای بلند بالای من ندارد و بیشتر میترسم و توئی نیست که پسام بگیرد از این دنیای پُر وحشت...
دوشنبه -
یازدهم خرداد ماه هشتاد و هشت