Index:

Home
Here


E-Mail:

E-Mail


Blog's feed:

Archive:

Category Archive:

Counter:

 
 
 
 

 

 


November 2009
 
 
 

November 30, 2009

 

تمام بغض‌های در گلو مانده‌ام دارند می‌شوند کینه، نفرت، انزجار. روی در و دیوار هنوز کورسویی از عشق هست؛ ولی. کورسویی از زندگی، امید. این V‌ های بزرگ با سبز پُررنگ که تو بهشان می‌گویی "میرحسینی". دانشگاه دارد پُر می‌شود از این کورسوها.
برای همین خودکار سبزم را برمی‌دارم و روی دسته‌ی خط‌خطی شده‌ی صندلی تکی‌ام بزرگ و درشت و خوانا می‌نویسم V. شاید روزی کورسوی امیدی شود برای دلی. حالا که زندگی ِ این روزهای ما شده V های بزرگ با سبز پُررنگ که تو بهشان می‌گویی "میرحسینی".

 

7:00 PM | حرف‌ها


 
 

November 27, 2009

 

تو که دوری، اشک نباید ریخت. باید گذاشت بغض‌ها روی هم جمع شود و جمع شود. باید یادم باشد که اگر اشکی ریخته شود، بند آوردنش کار هر کسی نیست. تو که دوری، شانه‌ای نیست و نه سر انگشتانی برای بند آوردن ِ این اشک‌ها.

 

12:57 PM | حرف‌ها


 
 

November 9, 2009

 

می‌گفت چه تلخ باشد، چه شیرین زن‌ها آدم نیستند. راست می‌گفت. زن‌ها فقط می‌توانند حوا باشند!! آدم از اولش هم "مرد" بود...

دختر طلاق

 

1:38 PM | حرف‌ها


Copyright © All right reserved کافه سفید و سیاه

Designed by 30n.ir