تمام بغضهای در گلو ماندهام دارند میشوند کینه، نفرت، انزجار. روی در و دیوار هنوز کورسویی از عشق هست؛ ولی. کورسویی از زندگی، امید. این V های بزرگ با سبز پُررنگ که تو بهشان میگویی "میرحسینی". دانشگاه دارد پُر میشود از این کورسوها.
برای همین خودکار سبزم را برمیدارم و روی دستهی خطخطی شدهی صندلی تکیام بزرگ و درشت و خوانا مینویسم V. شاید روزی کورسوی امیدی شود برای دلی. حالا که زندگی ِ این روزهای ما شده V های بزرگ با سبز پُررنگ که تو بهشان میگویی "میرحسینی".