امشب از آن شبهاییست که بیایی و بپرسی چرا. و من هی سکوت کنم و تو مدام بپرسی و من هیچ نگویم. و تو فریاد بزنی و هیچ نفهمی که من این همه حس ِ بَد ِ خَر و نفهم را نمیتوانم به دکمههای سیاه ِ کیبورد بسپارم.
وَ شب تمام شود خسته از تمام چراها، بیآنکه تو بخواهی بفهمی چرا و من بخواهم بگویم چرا. امشب از آن شبهاست...